قاصدک








بی پرده می گویم:غزل هامان غزل نیست

چون زندگی جز صحنه ی جنگ و جدل نیست


زنبورها وقتی به آب و قند، سیرند!

بیچاره ما!حتا عسل هامان، عسل نیست


بر سفره، جام شوکران و دشنه در دیس

مهمان نوازی هایمان ضرب المثل نیست


از اصل خود افتاده و بر اسب ماندیم

چون بین مان، تشخیص اصلی از بدل نیست


نامرد،پشت مردی اش پنهان، ولیکن

مردانگی، کار دورویان دغل نیست


پایین بیا از منبر وعظ و خطابه!

هرکس که اهل لاف شد،مرد عمل نیست


ای "جولقی" باید سرت بر،دار باشد

چون قاضی ات عادل تر از "طوطی کل" نیست!


این بیشه را کفتارها تاراج کردند

شیراوژنی،در فطرت روباه شل نیست


میراث ما از جنگ های پشت پرده

غیر از عصای چوبی زیر بغل نیست


"خیام" و "مولانا"یمان را غصب کردند 

ایرانیان!خاموش ماندن،راه حل نیست


در نقشه ی ما،گربه نه!یک شیر خفته ست!

دنیا بداند! شیر، بی عکس العمل نیست


"ارگ بم" و "نقش جهان" و "تخت جمشید"

در لرزه های قلب ما روی گسل نیست


با من، پیامی هست،غیر از بلبل و گل

این "قاصدک" دیگر غزل هایش،غزل نیست


ساناز رئوف(قاصدک)



نوشته شده در یکشنبه 7 خرداد1391ساعت 11:8 PM توسط قاصدک| |


"مهمان می آید! لقمه افتاد از دهانم"

در انتظار یک نفر از دوستانم...


هرچند اطمینان ندارم از ته دل،

از دوستانم هست یا از دشمنانم!


هر چیز در دنیا دو رو دارد خدایا

از سکه بازی ها امانم ده! امانم!


چرخ فلک را تندتر گاهی بچرخان!

پایان بازی چیست؟ می خواهم بدانم!


 کی فارغ التحصیلم از درس تو؟ دنیا!

پس کی به آخر می رسانی امتحانم؟


در انتظار مرگم و این مرگ حق است!

دیگر چه فرقی می کند پیر و جوانم؟


هی کفش هایم جفت شد، پلکم پرید و 

آخر به دیدارم نیامد میهمانم...


ساناز رئوف (قاصدک)


مصراع اول هدیه ای ست ارزنده از استاد "فکورزاده" ی عزیز و گرامی


نوشته شده در شنبه 16 اردیبهشت1391ساعت 4:52 PM توسط قاصدک|



مسجد که هست، میکده جای نماز نیست

جایی که آب هست، تیمم مجاز نیست


پند از زبان عالم اهل عمل خوش است

اظهار فضل این همه فاضل نیاز نیست!


گفتار نیک و خوب تو ارزانی تو باد!

کردار تو به جز به "ددان" هم تراز نیست


غافل ز خویش! در پی عیب کسان مباش!

کاین قصه جز حکایت سیر و پیاز نیست


از بانگ ادعای تو گوش فلک کر است

طبل میان تهی که دگر جزو ساز نیست!!!!


نوکیسه های تازه به دوران رسیده را

سرمایه ای به جز هوس و کبر و آز نیست


 با نرخ روز، هرکس نان می خورد- یقین!

نامرد و خائن است که مردم نواز نیست


دست زمانه مشت تو را باز می کند

-شادم- چرا؟؟ که عمر خیانت دراز نیست!!


بیهوده نیست توبه ی هر گرگ ، مرگ اوست

گویند: " وقت مرگ در توبه باز نیست "


سانازرئوف(قاصدک)



نوشته شده در چهارشنبه 6 اردیبهشت1391ساعت 11:13 AM توسط قاصدک|



پرنده ای که ره آشیانه  می گیرد،

دلش به خاطر جفتش بهانه می گیرد،


 همین که می جهد از چله ی کمان ، تیری...

درست زیر گلویش ، کمانه می گیرد


بریده باد! دو دستی که از سر نفرت

به سنگ کینه ، سری را نشانه می گیرد


شکسته بادا ! قلبی که بی خبر از عشق

برای دام کسی  آب و دانه می گیرد


کجاست مرد خدایی میان کوچه ی شب ؟

که بار دوش ضعیفان به شانه می گیرد


شب رفاقت دزد است و پاسبان برخیز!

که خواب، زندگی ات را شبانه می گیرد


بمیر و تن به اسارت مده پرنده ی من!

مگو، مگو که قفس جای خانه می گیرد


نسیم آه تو چون می وزد به خاکستر

لهیب آتش پنهان ، زبانه می گیرد


اگر زمین و زمان ، دشمنی کند این " آه "

تقاص خون تو را ، از " زمانه " می گیرد


                                               ساناز رئوف ( قاصدک )                                                    


نوشته شده در جمعه 19 اسفند1390ساعت 12:30 PM توسط قاصدک|



رسید و اسب سیاهش دوباره شیهه کشید

و بوی جنگل و باروت در فضا پیچید


شب ترنم آواز گیلکی در مه...

تفنگ کهنه ی خود را به دست من بخشید


منم تجسم آن دختری که یک مرد است

تفنگ تازه به دوشم ، سوار اسب سپید


پر از غرور طبیبانه، غیرت حشمت

پر از وفای به عهدش در آن شب تردید


من از اصالت یاران میرزاکوچک 

طناب دار به گردن به جای مروارید...


ساناز رئوف(قاصدک)


ميرزا و دکتر حشمت



مسئولا‌ن امور مالي و اداري جنگل از راست: پاپروسي، محمد اسماعيل مدير وجوهات، موسوي كسمايي  
" محمداسماعیل رئوف مهرپورحسینی " جد پدری من است که مزارش نیز وفادارانه در آرامگاه میرزاکوچک بناشده...
من از اصالت یاران میرزاکوچک...

اعدام مبارزان جنگل به امر تيمورتاش

طناب دار به گردن به جای مروارید...


آرامگاه ميرزا در سليمان داراب (رشت)



شوراي انقلاب جنگل: از راست:1.معين الرعايا ،‌2.ميرزا،5.گائوك(هوشنگ)، 6. ميرصالح مظفرزاده



امضا و مهر ميرزا




نوشته شده در جمعه 11 آذر1390ساعت 9:2 PM توسط قاصدک|


جیرجیرک خودش نمی دانست

که سه شب بیشتر نمی ماند

خرس اما شنید بی وقفه 

جیرجیرک ترانه می خواند...


جیرجیرک به شاخه تابی خورد

بال هایش دوباره رقصیدند

خرس دل مرده را نوازش کرد

هر دو با هم به ماه خندیدند


جیرجیرک به ساقه ای عریان،

نقش یک قلب خسته را حک کرد

روی یک برگ زرد جنبید و ...

تکیه بر نردبان پیچک کرد


خرس آمد کنار او خوابید

جیرجیرک به شانه اش لم داد

گفت : خرس عزیز باور کن!

عشق هرگز نمی رود از یاد


خرس ! خرس عزیز ! می دانی؟

من صمیمانه عاشقت هستم!

دل من، کوچک و نمی دانم

تا چه اندازه لایقت هستم!


جیرجیرک سکوت تلخی کرد 

خرس بر اشک چشم او خیره

باد تندی وزید از جنگل

آسمان، تار و ابری و تیره


خرس خمیازه ای کشید و گفت:

 وقت خواب خوش زمستان است

رفت و خوابید غافل از این که:

 جیرجیرک سه روز مهمان است ...


سانازرئوف(قاصدک)



نوشته شده در پنجشنبه 3 آذر1390ساعت 11:25 PM توسط قاصدک|


به من غرور تو آموخت رنج بردن را

سکوت کردن و دندان به لب فشردن را


و این رسالت عشق است و عشق می خواهد:

نه سرسپرده شدن را که دل سپردن را


به سرشماری این جمع اعتباری نیست

به روز واقعه بگذار سرشمردن را


که بی قراری این فرقه آتش تندی ست

که وام داده به خاکسترش فسردن را


به پایمردی مردانه ات تحمل کن

به دست دوست و از پشت دشنه خوردن را


به قول کورش اگر زیر تیغ هم باشیم:

" خوشا کسی که گزید ایستاده مردن را "


سانازرئوف(قاصدک)




نوشته شده در جمعه 6 آبان1390ساعت 6:25 PM توسط قاصدک|

28 اردیبهشت ماه سال  1381 بود که  " دکتر شهریار کهن زاد "   از جراحان و متخصصان اورولوژیست کشورمان  که مضاف بر رشته ی پزشکی در عالم هنر نیز نخبه بودند به عنوان رهبر گروه  موسیقی  "ساتراپ "  سمفونی  با شکوه "حافظ " را در " تالار وحدت "  به اجرا گذاشتند. آن روزها هنوز بحث از گفتگوی تمدن ها بود و پایه ی سیاست فرهنگی کشور بر مشارکت تمام اقشار جامعه در راستای اعتلای ادب و هنر ایران استوار بود.  دکتر کهن زاد در مصاحبه با خبرنگاران تاکید کرده بود که  سال ها پیش هنگامی که با ترجمه ی غربی اشعار مولانا در آلبومی به نام  "هدیه ی عشق " برخورد کرده و خطر غیر ایرانی شدن شاعران ایرانی را بیش از پیش حس کرده به دلایل شخصی دست به کارشده و قطعات حافظ را به فراگیرترین زبان یعنی زبان انگلیسی برگردانده چرا که عقیده داشته موسیقی کلامی به دلایل مختلف نافذترین وسیله برای پیشبرد سیاست های فرهنگی جهانی گفتگوی تمدن هاست. همچنین وی در مصاحبه با خبرنگاران تصریح کرده بود که هسته ی مرکزی این اقدام ،شناور کردن کلام حافظ در یک موسیقی نوین جهان پسند است چرا که یکی از دستاوردهای استادان غربی  در علم موسیقی ، ریاضی نمودن آن با تعیین مختصات شنودی است. پس ازاجرای با شکوه و استقبال بی نظیر مردم ازسمفونی حافظ  با خودم فکر کردم قطعا آن چه " دکتر شهریار کهن زاد " را از اتاق عمل به تالار وحدت کشانده چیزی فراتر از رهبری یک کنسرت در بزرگداشت اندیشه ی سبز گفتگوی تمدن هاست. چیزی از جنس عشق و باوری عمیق... باوری که می تواند دو فرهنگ یا دونژاد را به هم پیوند دهد. و همین موضوع مرا بر آن داشت تا حافظ را با زبانی ساده درمتن " ترجمان اسرار" به تصویر بکشم:

 بعضی چیزهاست که گاهی آن قدر در زندگی ما تکرار می شود که در نوعی  روزمرگی  فرو می رود و اغلب اوقات ما در رابطه با اکثر این روزمرگی ها که زیاد از آن ها شنیده یا دیده ایم دیگر زحمت فکر کردن به خود نمی دهیم غافل از این که اندیشیدن به آن ها خالی از لطف نیست. ما ایرانی ها از وقتی چشم باز کرده ایم روی قفسه ی کتابخانه مان دیوان حافظ شیراز را دیده ایم و از دیرباز در شب های یلدا و در کنار سفره ی هفت سین کتاب حافظ را دست به دست کرده و به آن تفال زده ایم بی آن که بدانیم به راستی فلسفه ی این کار چیست!

آیا تا به حال با خود اندیشیده ایم که  چرا حافظ توانسته چنین تاثیرگذاری عمیقی درذهن انسان هایی با ساختارهای شخصیتی گوناگون ایجاد کند که او را تا به این حد در زندگی بپذیرند؟

  آیا این موضوع ، تاکیدی بر حضور یک نیروی ماورائ  اندیشه ی بشر در ادبیات بدیع او نیست؟

شاید علت بقای شعر او این باشد که وی شعر نسروده بلکه شرح زندگی انسان ها را در لحظات مختلف به نظم کشیده وشعری که مترادف با معنای زندگی ست  همیشه در مجرای آن زنده خواهد ماند. اگر ما کمی در زندگی حافظ تفحص کنیم پی می بریم که بیت بیت شعر او میوه های رنگارنگ درختی ست که ریشه ی خود را در بستر زمان فروبرده و از حوادث روزگار آب می خورد و همین احساس است که انسان را وامی دارد برای پی بردن به اشعار او در بطن زندگی شاعر فرو برود.

دکتر پژمان بختیاری درباره ی حافظ می نویسد: 35 سال از وفات سعدی می گذشت و مصداق واقعی این بیت درگلزار ادبیات ایران به چشم می خورد که:

 صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست.... عندلیبان را چه پیش آمد ؟ هزاران را چه شد!

 تا این که  "محمد" زاده شد. پدرش " بهاء الدین " سه پسر داشت که دونفرشان  پس از فوت او به بلاد دیگر رفتند با این اوصاف مادر محمد او را به شغل خمیرگیری واداشت. در جوار دکان نانوایی مکتبی واقع شده بود که محمد ساعاتی از اوقات فراغت خویش را در آن جا به حفظ و یادگیری قرآن می گذراند و یک چهارم دستمزد خود را به استاد میداد. از طرفی در همسایگی  آنها جوانی فصیح و متکلم زندگی می کرد که شعر می گفت و مردمان شهر پیوسته برای استماع اشعار او به محله سرازیر می شدند. محمد با مشاهده ی او شوق شاعری پیدا کرد تا جایی که جمله ها و عبارت هایی ناموزون را به هم بسته برای دوستان می خواند اما مورد مضحکه واقع می شد. عاقبت از طعنه ی آنان به تنگ آمده با یاس و نا امیدی به آستانه ی  " بابا کوهی " التجا برد و سه روز ، روزه گرفت و افطار نکرد. شب سوم در عالم رویا بزرگواری را در خواب مشاهده نمود که او را دلداری داده و فرمود: ای حافظ برخیز که مراد تو را برآوردیم. سپس لقمه از دهان خود به دهان او گذاشته و گفت :فرو بر این لقمه را که ابواب علم بر تو گشاده گشت. هنگامی که محمد از خواب برخاست روح و فکر خود را روشن یافت و با تخلص " حافظ "  به ناخودآگاه این غزل را به نظم کشید :

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند

واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند

چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی

آن شب قدر که این تازه براتم دادند

 

"محسن رمضانی " در این باره می نویسد :  هرکس به مجلس درس  " میر سید گرگانی " وارد می شد و شعر می خواند وی می گفت : عوض این ، به فلسفه و حکمت بپردازید. اما چون چشمش به شمس الدین محمد می افتاد می پرسید : بر شما چه الهام شده است؟ آن را برای شاگردان بخوانید ! شاگردان علامه به وی اعتراض می کردند که این چه رازی ست که شما ما را از سرودن شعر منع می کنید ولی به شنیدن شعر حافظ رغبت نشان می دهید؟ استاد پاسخ می گفت شعر حافظ همه الهامات حدیث قدسی و لطایف حکمی و نکات قرآنی ست. شمس الدین محمد بالاخره در نتیجه ی مطالعات زیاد عالمی قوی مایه شد و در علوم دینی و ادبی عصر خویش پایه ای ارجمند یافت و مخصوصا در مسائل فقهی و مذهبی تامل بسیار نمود و قرآن را با 14 روایت در سینه حفظ نموده با آوازی خوش می خواند و همواره با تخلص حافظ شعر می سرود. به قول خودش :

عشقت رسد به فریاد، ار خود بسان حافظ / قرآن ز بر بخوانی در چهارده روایت

 تا این که "شیخ جمال الدین ابواسحاق" فرزند  " شرف الدین محمودشاه " که خود را از خاندان  "خواجه عبدالله انصاری "می دانست  ممالک فارس را به دست آورده و با مساعدت خواجه " قوام الدین حسن "  به حکومت دست یافت. او که خود نیز در سخنوری دستی داشت به ناگاه به قدرت طبع و حدت ذوق حافظ پی برد و او را به دربار خویش جلب کرد. ارتباط این دو بزرگوار صورتی کاملا معنوی داشت وقتل شیخ ابواسحاق از لطمه های بزرگی بود که به حافظ وارد شد و مدت ها پس از قتل ابواسحاق که شیراز در چنگال تعصب " امیرمحمد " اسیر بود یادآوری خاطرات ایام گذشته حافظ را پیوسته متاثر می ساخت تا این غزل را به نظم کشید:

یاد باد آن که سر کوی توام منزل بود     

 دیده را روشنی از خاک درت حاصل بود 

راستی خاتم فیروزه ی بواسحاقی 

 خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود

ایام بر حافظ گذشت تا بالاخره " شاه شجاع " در شیراز بر اریکه ی قدرت تکیه زد . در این وقت ، روزگار به کام دل حافظ شد تا این که شاه شجاع یک سال تمام به کرمان رفت و در این سفر بود که شاه شجاع به خانقاه "عماد فقیه " رفت و با دیدن یکی از به اصطلاح کرامات او به وی سرسپردگی عقیدتی پیدا کرد .علت حسن عقیدت او این شد که عماد فقیه گربه ای را تربیت کرده بود که چون به نماز می ایستاد به او اقتدا کرده ، رکوع و سجود به جای می آورد. شاه شجاع این حقه بازی را دال بر کرامت عماد شمرده و همواره در حجره ی عماد معتکف بود.در این حین بود که حافظ غزلی سرود و با شعر خود صریحا گربه بازی عماد را حقه بازی نامید :

صوفی نهاد دام و سر حقه باز کرد

 بنیاد مکر با فلک حقه باز کرد                                                                     

  ای کبک خوش خرام کجا می روی به ناز ؟

  غره مشو که گربه ی عابد نماز کرد

به این ترتیب شاه شجاع از اهانت خواجه به عماد فقیه  خشمگین شد و چون بهانه ای  برای آزار او نداشت به ملامت اشعارش همت گماشت و روزی زبان به اعتراض گشود که هیچ یک ازغزلیات شما پایه ی صحیح ندارد. چنان که ابتدا از وصال و بعد از فراق سخن رانده بلافاصله موضوع زهد و ریا را پیش می کشد و سپس در وصف رندی و شرابخوارگی بیتی سروده آن گاه دم از تصوف زده و به مدح پرداخته  و بالاخره اظهار بی نیازی نموده و خلاصه آن که مدام از شاخی به شاخ دیگر پرواز می کنید، غزل خوب آن را گویند که از اول تا آخر منظور واحدی را تعقیب نموده و موضوع مشخصی را نمایش دهد. خواجه در پاسخ گفت: (( کلام مبارک عین صدق و صواب است ولی با تمام این معایب ، شعر من بلافاصله پس از انشا چون باد صرصر از هر طرف روان می شود و همه جا دهان باز می کند در حالی که شعر دیگران از دروازه ی شهر نیز بیرون نمی رود))   شاه شجاع از این جواب تند و تکذیب کننده سخت رنجید و در صدد برآمد که او را سخت تنبیه کند. از قضا در آن ایام خواجه ، غزلی با مقطع زیر  سروده بود که مضمونش  درآن برهه از زمان به معنای شک در وقوع قیامت بود.

گر مسلمانی ازین است که حافظ دارد /  وای اگر از پی امروز بود فردایی

شاه شجاع با شندیدن این غزل فرصت را غنیمت شمرده و گفت که شک در وقوع قیامت کفر است و در صدد برآمد تا فتوای علما را برای تکفیر خواجه به دست آورد. خواجه مدتی حیران شد ولی به لطف خداوند و به دلالت " شیخ زین الدین ابوبکر تایبادی " که در آن زمان به قصد زیارت مکه از شیراز می گذشت بیتی به شعرش افزود که در واقع بیت آخر از زبان شخص دیگری نقل شود نه خود شاعر :

این حدیثم چه خوش آمد که سحرگه می گفت

 بر در میکده ای با دف و نی  ترسایی

گر مسلمانی از این است که حافظ دارد

 وای اگر از پی امروز بود فردایی ...

بدین ترتیب حافظ به یاری آن مرد شریف از بلیه ی تکفیر نجات یافت. اما همین موضوع باعث شد تا پس از وفات خواجه ، دشمنانش فرصت جویی کرده و با همین اتهام از نماز گزاردن بر جنازه ی وی خودداری ورزند . بالاخره مردم حیران و سرگردان شهر که نمی دانستند در این میان به راستی حق با کیست ، تصمیم گرفتند برای حضور یا عدم حضورشان در تشییع جنازه در میدان شهر گرد جنازه ی حافظ جمع شده واز   از دیوان خود او،  حسن یا فساد عقیده اش را استفسار نمایند که در مقابل چشمان حیرت زده ی مردم این غزل آمد:

قدم دریغ مدار از جنازه ی حافظ / که گر چه غرق گناه است می رود به بهشت

از آن لحظه بود که مردمان بیش از پیش رو به اشعار حافظ آوردند و حافظ را  " ترجمان اسرار " خواندند. مرحوم " حاج ملا هادی سبزواری" در این باره فرموده:

پیمبر نیست لیکن نسخ کرده اساطیر همه دیوان حافظ

ز هفتم آسمان غیب آمد "لسان الغیب " اندر شان " حافظ "

رضا ایزدی در این باره می نویسد رمز تفال  از دیوان حافظ نشات گرفته از خلق و خوی مردمی بودن اوست .  او از زبان عاشق بی قرار ، معشوق بی وفا ، پدر فرزند گم کرده ، مادر به غم نشسته تا بازرگانی که سودای خام در سر پرورانده و بیماری که از دردی جانکاه رنج می برد در اشعارش سخن به میان آورده و این است که هر که دیوانش را بخواند در هر اندیشه که باشد و هر نیتی در دل داشته باشد حافظ با او هم کلام می شود. جالب این که اعتقاد بر لسان الغیب بودن حافظ تنها مختص به عوام الناس و حتا مختص به مرزهای داخل کشور نبوده و وسعت این اعتقاد بیش از آن است که بتوان تصور کرد. "محمد عبادزاده کرمانی " چندی از وقایع تاریخی مهم را که با این باور در ارتباط بوده در کتاب خود به شرح زیر بیان کرده است:

"کریم خان زند "   معروف به " وکیل الرعایا " برای اطلاع از توفیق و یا عدم توفیق در تصرف یکی از نقاط ، در ملاعام تفالی به دیوان حافظ زد که غزلی با مطلع زیر آمد و نهایتا کریم خان در تصرف پیروز شد.

ساقی به نور باده برافروز جام ما /  مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما

 "ویکتوریا "  ملکه ی انگلستان حدود یک قرن پیش برای موفقیت در یکی از امور کشور از حافظ مدد طلبید و در حضور درباریان چنین آمد:

حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت / آری به اتفاق جهان می توان گرفت

" حاجی فرهاد میرزا معتمد الدوله " به مناسبتی وعده کرده بود که  آرامگاه حافظ را مرمت کند.مدتی گذشت و به علت گرفتاری و اهمال به عهد خود وفا نکرد. از قضا روز عید در جمعی به دیوان حافظ تفال زد غزل زیر آمد وفرهاد میرزا در مقابل دیگران از کوتاهی خود شرمنده گشت :

ساقیا آمدن عید مبارک بادت /  وان مواعید که دادی مرواد از یادت

فرهاد میرزا  که ارادتی خاص به حافظ پیدا کرده بود اغلب شب های جمعه و صبح های عید به زیارت  آرامگاه خواجه می رفت. سالی در زمان حکومت برادرزاده اش یعنی" ناصرالدین میرزا " خشک سالی بر کشور غلبه کرد و مردم تصمیم گرفتند به همراه سران حکومت برای برگزاری نماز و دعای باران به خارج شهر بروند. در این حین فرهاد میرزا  به درخواست مردم مجددا تفالی به دیوان خواجه زد و چنین آمد:

اگر آن طایر قدسی ز ، درم باز آید

 عمر بگذشته به پیرانه سرم باز آید  

دارم امید از این اشک چو باران که دگر

 برق دولت که برفت از نظرم باز آید

خلخالی در حافظ نامه اش آورده که  گویا یکی از دوستان نسبت به حافظ از دایره ی ادب خارج می شود. دوستان دیگر تصمیم می گیرند که علیه شخص ، جنجالی راه بیندازند ولی با یکدیگر قرار می گذارند قبل از این کار تفالی به دیوان حافظ بزنند که ظاهرا چنین می آید:

ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم

 جامه ی کس سیه و دلق خود ارزق نکنیم                             

عیب درویش وتوانگر به کم و بیش بد است

 کار بد مصلحت آن است که مطلق نکنیم

"ادوارد ششم " پادشاه انگلستان در انصراف از سلطنت یا انتخاب همسر خود مردد بود و در نتیجه ی این بحران ، سراسر انگلیس به عاقبت کار نگران بودند. در این میان چند تن از سفرای انگلستان به درخواست شاه ادوارد به بقعه ی  حافظ رفته تفال به دیوان خواجه زدند که چنین آمد و با آمدن مطلع زیر شاه ، همسر خود را بر سلطنت ترجیح داد:

می خواه و گل افشان کن از دهر چه می جویی

 این گفت سحرگه گل ، بلبل تو چه می گویی؟

به هر حال آنچه مسلم است این است که به قول  " سایه " این ماییم که می خواهیم او را آسمانی یا زمینی ببینیم. شعر او چون دوردست افق ، بوسه گاه زمین و آسمان است. آسمانی ست زیرا آن چه از خوبی و پاکی و عدل و امن می جوید در این تیره خاکدان نمی یابد... زمینی ست زیرا آن چه از ناز و نوش می خواهد در همین سایه ی بید و لب کشت فراهم است و چشم و دلش هنوز در زمین می گردد. و این است که " گوته " در حافظ نامه ی دیوان شرقی-غربی خود خطاب به لسان الغیب می گوید :

این که تو نمی توانی پایانی داشته باشی نشانه ی بزرگی توست

و این که تو هیچ گاه آغاز نمی کنی تقدیر توست

شعر تو همچون آسمان گردنده است

آغاز و پایان تو همیشه یکی ست

و آن چه واسطه ی این دو است

همان است که بوده و  تا ابد نیز خواهد بود

تو چشمه ی شادی و نشاطی

اگر همه ی جهان فرو برود و نیست شود

حافظ ! با تو

تنها با تو هم چشمی خواهم کرد...

 

برگرفته از مقاله ی  " ترجمان اسرار " نوشته ی "سانازرئوف " به چاپ رسیده در شماره ی ۲۲ مجله ی "قلم آشنا"

 

                                                                                            

نوشته شده در سه شنبه 19 مهر1390ساعت 9:6 PM توسط قاصدک|

چرا مادر بزرگ افسانه ی چل گیس شد میراث نسل من؟

از آن عشقی که می گفتی دو چشم خیس شد میراث نسل من...

 

چرا مادربزرگ از مذهب هفتاد و دو ملت دراین دنیا...

میان این همه پیغمبران ، جرجیس شد میراث نسل من؟

 

میان مکتب این عالمان بی عمل از ما چه می خواهید؟

همین درد فلک با ترکه از تدریس شد میراث نسل من!

 

در اینجا مغزهای پر زاندیشه خوراک مار دوشان است

چرا تنها دو بوسه از لب ابلیس شد میراث نسل من؟!

 

کجا رفت آن همه مهمان نوازی سفره داری نیاکانم؟

چرا جام شرنگ و دشنه ای در دیس شد میراث نسل من؟

 

شما با دست خود هر قهرمانی را به جنگ شب فرستادید!

به هر میدان فقط یک اسم ، یک تند یس شد میراث نسل من

 

شما رفتید پای منبر شیطان ، ضریح کفر بوسیدید!

کنون تاوان آن تسبیح و آن تقد یس شد میراث نسل من...

 

جهنم چشم در راه من و از آن جهنم تر، همین دنیا

برای دلخوشی هم ، وعده ی پردیس شد میراث نسل من!

 

 

ساناز رئوف (قاصدک)

 

نوشته شده در چهارشنبه 6 مهر1390ساعت 7:55 PM توسط قاصدک|

 

روزنامه های  پنج شنبه  31/6/1390  اسامی یازده اثر برگزیده ی ادبی راه یافته به مرحله ی دوم داوری کتاب فصل را اعلام کردند که در این میان به چشم خوردن نام کتاب ارزنده ی  " گواه پاکی خون سیاوشی شاعر "  اثر زیبای دوست عزیزم شاعر گرامی جناب آقای " مجتبی  کریمی "  موجب مسرت و خوشحالی من شد. چرا که بار دیگر ایمان آوردم ، شاعر آزاده ای که خوب می سراید و به راستی شعر او حرفی برای گفتن دارد،می تواند در سکوت و تواضع به دور از حاشیه های رسانه ای و بازی های تبلیغاتی راهش را با صلابت طی نموده و جایگاه واقعی اش را چه در عرصه ی هنری و چه در قلوب مردم کشورش پیدا کند.

با آرزوی بهروزی وموفقیت روزافزون برای این شاعر جوان ...

 

متن کامل خبر را می توانید در لینک زیر مشاهده کنید:

 http://www.asremardom.com/post-12079.aspx

 

مشتی  نمونه ی خروار از  چکامه های زیبای  " مجتبی کریمی"  :

 

در خیال پر زدن یک عمر ، بر تن دیوار و در خوردیم

قفل در گاهی اگر وا شد ، ما به پای بسته برخوردیم

 

تا به سروی  تکیه دادیم و چشممان بر آسمان افتاد

زود آب توبه آوردند ، تیر خوردیم و تبر خوردیم

 

خسته و دلگیرمان کردند ، در قفس زنجیرمان کردند

از شراب زندگی هر وقت یک پیاله بیشتر خوردیم

 

ناگزیر از ماندن  اما نه ! ما اگر سقراط هم بودیم

عاقبت یک روز می گفتند : شوکران را بی خبر خوردیم

 

جمع کن خرمهره هایت را ، این فریب چشمه ی جادوست

قبل از آن که چشم ها باشند ، سیب را نه ! ما نظر خوردیم

 

زندگی شاید ضیافت بود ، ما در این مهمان نوازی ها

درد را افطار کردیم و غصه هامان را سحر خوردیم

 

 

باقی چکامه های زیبای ایشان را می توانید در وبلاگ "شعر دهه ی مرگ"  بخوانید:

 http://mojtaba-karimi.blogfa.com

 

نوشته شده در جمعه 1 مهر1390ساعت 6:5 PM توسط قاصدک|

سياسي‌كاري در انتخاب روز «شعر و ادب» فارسي

برخي از كارشناسان معتقدند مسئله روز شعر و ادب فارسي هم دستخوش برخي سياسي‌بازي‌ها شده است. به اين معنا كه انتخاب اين روز؛ براي كشوري همچون ايران كه ملت آن با ادبيات آميخته‌اند مي‌بايد دقت بيش‌تري صورت مي‌گرفت و كارشناسي بيش‌تري مي‌شد. متاسفانه به جاي اين‌كه متوليان فرهنگي در حوزه شعر و ادبيات و دانشگاه‌هايي در حوزه ادبيات پيشنهاد‌دهنده اين روز باشند اين اتفاق در كميسيون فرهنگي مجلس افتاد.

 

| صادق ساكت |

اما قضيه از چه قرار بود؛ سال 81 درست روز 27 شهريورماه، علي‌اصغر شعردوست، نماينده مردم تبريز در مجلس شوراي اسلامي در گفت‌وگو با يكي از رسانه‌ها و در يادداشتي كه در چند روزنامه‏ صبح منتشر شد، روز درگذشت محمدحسين بهجت شهريار (27 شهريور) را به عنوان روز ملي شعر و ادب در تقويم رسمي كشور معرفي كرد.


اما خودش در اين باره مي‌گويد: «من اين طرح را در سال ۱۳۷۹ طي نامه‌اي براي رئيس‌جمهور محترم وقت نوشتم. بخشي از نامه اين است كه: جناب آقاي رئيس‌جمهور، مستحضريد بي‌شك مي‌توان استاد سيدمحمدحسين شهريار را از شاعران بزرگ ايران زمين در دهه‌هاي اخير ناميد. جامعيت و ممتاز بودن استاد شهريار در حوزه‌هاي مختلف شعر اعم از فارسي و تركي آذري،

فضايل اخلاقي و يك دهه حيات پرنشاط همراه با انقلاب اسلامي كه استاد از آن به عنوان جهاد قلمي ياد كرده است و همچنين شهرت فراوان وي به عنوان محبوب‌ترين شاعر كشور در نظرخواهي‌هاي متعدد پيش و پس از انقلاب اسلامي و اشتهار ايشان در كشورهاي پيرامون، ضروري مي‌نمايد كه نام استاد شهريار و به اين طريق شعر، به عنوان يك نوع ادبي كه مردمان ايران زمين در جهان به آن اشتهار دارند، همه ساله گرامي داشته شود.


به دلايل مذكور و ضرورت‌هاي فراواني كه جناب عالي و اعضاي محترم شوراي عالي انقلاب فرهنگي و فرهنگ عمومي بر آن وقوف كامل داريد، پيشنهاد مي‌كنم روز ۲۷ شهريورماه كه همزمان با وفات استاد فرزانه روانشاد است به عنوان روز ملي شعر و روز بزرگداشت استاد شهريار در كشور نامگذاري شود.

طبعا اين اقدام علاوه بر تكريم از شخصيت جهاني شهريار ملك سخن كه در همه كشورهاي پيرامون و سال گذشته در مقر يونسكو گرامي داشته شد، بزرگداشت علم و فضيلت و هنر و آفرينش‌هاي هنري و رونق شعر در كشور خواهد شد؛ به دنبال اين نامه آقاي رئيس‌جمهور آن را به شوراي عالي انقلاب فرهنگي ارجاع دادند.

اين شورا پس از بحث و بررسي اوليه به شوراي فرهنگ عمومي كه در حقيقت كميته تخصصي شوراي عالي انقلاب فرهنگي تلقي مي‌شد ارجاع كرد. بعد از چند جلسه، موافقين و مخالفين در شورا حضور پيدا كردند و نظراتشان را ابراز كردند. نظر شوراي عمومي به شوراي عالي انقلاب فرهنگي ارجاع شد حقير را به عنوان طراح اين موضوع و پيشنهاددهنده نه در همه جلسات كه فقط در يك جلسه براي پاسخ به انتقادها دعوت كردند به هر حال، شوراي عالي انقلاب فرهنگي در جلسه‌اي رسمي با ارايه گزارش شوراي فرهنگ عمومي و استماع نظرات موافقين و مخالفين به اين مناسبت راي داد. در واقع چيزي كه ابلاغ شد مصوبه شوراي عالي انقلاب فرهنگي بود كه رئيس‌جمهور به عنوان رئيس آن را ابلاغ فرمودند.

اما درباره مشورت هم من با افرادي صحبت كردم. ولي اين‌كه در نقدها فراوان بود كه من بايد اين طرح را به جاهايي ارسال مي‌كردم و بررسي مي‌شد، نه اين وظيفه من نبود. من طراح بودم، هر كسي هم مي‌تواند هر طرحي بدهد اما جايي كه مصوب طرح او است، موظف است كه از كارشناس استفاده كند و در اين موضوع هم از كارشناسي زبده و حتي شهريار شناسان و شهريار ستيزان معروف هم دعوت كرده و نظرشان را شنيد.»

در همان زمان اين اقدام واكنش‏هاي متفاوتي را در پي داشت؛ بسياري به رنگ و بوي سياسي آن و مشورت نشدن با كارشناسان فن و بزرگان ادب كشور اعتراض داشتند؛ و اين‌كه چرا چنين اقدامي بدون هيچگونه اطلاع‌رساني صورت گرفته است و اگر دست اندركارانش از درست بودن آن مطمئن بوده‌اند، چرا از ديد جامعه پنهان نگاه داشته شده و پس از تصويب، به اطلاع رسيده است.

هرچند فرد پيشنهاددهنده در معدود واكنش‌هاي خود به اعتراض‌ها، تاكيد داشت كه اين كارشناسي انجام شده، اما هيچ‌گاه از نام طرف‌هاي مورد مشورت قرار گرفته، سخني بر زبان نراند.اما طيف ديگر كه خود را مخالف با اين روز مي‌دانند نظر ديگري دارند. آنها معتقدند شهريار به عنوان يك شاعر غزلسرا و پيشرو در ادب معاصر مطرح بوده و او را مي‌توان از تاثيرگذار‌ترين‌ها دانست اما روزي مانند روز ملي شعر و ادب فارسي بهتر آن است كه با نام شاعران بزرگ‌تري مزين يابد تا شهريار.

طبيعي است كه روز ملي يك پديده بايد همخواني آشكار و پنهاني با تاثيرگذارترين‌هاي تاريخ آن پديده داشته باشد. مثلا روز ملي سينما؛ تئاتر؛ هنرهاي تجسمي؛ كودك؛ جنگلباني؛ هواي پاك؛ مبارزه با سرطان (اگر فرض كنيم كه براي تمام اين موارد روز ملي در جهان و ايران داشته باشيم) بايد بر اساس يك اتفاق نامگذاري شده باشد. حال در كشوري مانند ايران كه به ادبيات در جهان مشهور است بهتر بود زماني را براي ثبت در تقويم انتخاب مي‌شد كه موقعيتي جهاني داشته باشد.

روز تولد سعدي، حافظ، مولوي، عطار، فردوسي و... مي‌توانست اين نام را در جهان پرآوازه‌تر كند تا شهريار. البته ذكر اين نكته باز هم ضروري به نظر مي‌رسد كه موقعيت شهريار در ادبيات معاصر موقعيت ويژه‌اي است اما طبيعي است كه در تاريخ ادبيات ايران افرادي حضور دارند كه شهريار در برابر آنها موقعيت خاصي ندارد و خود او اذعان دارد كه تاثي حافظ بر او بسيار بوده است.


بهاء‌الدين خرمشاهي- پژوهشگر: اين انتخاب ممكن است حركت‌هاي پان‌تركيسم را موجب شود


انتخاب شهريار را به‌خاطر كهن‏سرا و علاقه‏مند بودنش به شعر نو، انتخابي نيكو دانسته بود؛ اما ابراز نگراني كرده بود كه اين انتخاب ممكن است حركت‌هاي پان‌تركيسم را موجب شود و عليه مسائل ملي ما باشد. خرمشاهي در عين حال معتقد بود: اين نامگذاري هم‌وطنان هم‌نژاد و ترك‌زبان ما را خاطرنوازي مي‌كند.

 

پرويز ورجاوند – پژوهشگر: اميدوارم ذهنيت قوميت‌گرايي پيش نيايد

پرويز ورجاوند - پژوهشگر - نيز با تاكيد بر وجود هويت ايراني در سروده‌هاي شهريار و اعتقاد او به زبان و فرهنگ فارسي، متذكر شده بود: اميدوارم با اين انتخاب ذهنيت قوميت‌گرايي در جامعه ايران به وجود نيايد.

 

 

كاووس حسن‌لي ـ مدرس دانشگاه شيراز: چنين انتخابي نبايد پشت درهاي بسته صورت گيرد


كاووس حسن‌لي ـ مدرس دانشگاه شيراز ـ نيز گفته بود: متاسفانه گاه برپايه ارتباط‏هاي خاصي كه ميان افراد حاكم است، شرايط مملكت تعيين مي‌شود. چنين مسئله‏ مهمي كه در سطح ملي است، نبايد در پشت درهاي بسته مطرح شود. او ادامه داد: شهريار در كنار پاسداري از سنت‌هاي ادبي، اشعار عامه‌پسندي دارد و در اين زمينه يك شاعر اگر نگويم بي‌نظير، كم‌نظير است.


شاعر ملي ما فردوسي است

مرحوم منوچهر آتشي در زمان حياتش در اظهارنظري گفته بود: حافظ شاعري است آسماني و زباني فخيم و سنگين دارد، اما شهريار سبك و سليقه حافظانه را ساده‌تر كرد و اين باعث شد تا شعر او امروزي‌تر شود و بيش‌تر مورد اقبال جوان‌ها قرار بگيرد، همان‌طور كه جواني خود من هم با غزل شهريار گذشت. او به‌خاطر عشق زميني طب را رها كرد و دنبال شاعري رفت و همين عشق زميني است كه در كار او زيبا و موفق است.

 

البته در كليات شهريار اشعار بسيار پراكنده و بي‌عمقي هم به چشم مي‌خورد، اما او به هر حال تعدادي غزل بسيار درخشان دارد كه ارزش ماندگاري دارد و قابل اعتناست. اما او مخالف اين بود كه سالمرگ شهريار روز شعر و ادب فارسي باشد. «شاعر ملي ما فردوسي است و لازم نيست كسي براي انتخاب او براي روز ملي شعر و ادب حكم دهد. اين انتخاب را مردم در طول تاريخ انجام داده‌اند و همه خيلي راحت مي‌گوييم شاعر ملي ما فردوسي است؛ چراكه او فرهنگ، ادبيات، شعر و زبان فارسي در حال ركود را احيا كرد.»


امتيازبخشي غيرمنطقي براي شهريار


در اين زمينه، مرحوم طاهره صفارزاده در زمان حياتش هم با اشاره به نارضايتي موجود از انتخاب شهريار براي روز شعر و ادب فارسي، گفته بود: «اكثر شاعران، نويسندگان و مردمان هنردوستي كه من مي‌شناسم، نسبت به اين امتيازبخشي غيرمنطقي گله‌مندند. كاري خلاف عدالت و به زيان فرهنگ ملي صورت گرفته، ‌سزاوار است كه با يك نظرسنجي جبران شود.»


موافقان شهريار

البته اين انتخاب موافقاني نيز داشت؛ محمود عباديان ـ مدرس زبان و ادبيات فارسي دانشگاه‌هاي تهران - انتخاب شهريار را به عنوان شاعري صاحب قريحه و عامل ايجاد وحدت بين ملت ايراني و آذري، صحيح دانسته بود و حتی رضا انزالي‌نژاد - عضو هيئت علمي دانشگاه فردوسي مشهد ـ نيز كه اين انتخاب را از روي فراحوصلگي توصيف كرده بود، اعتقاد داشت: شهريار شاعر بزرگي است و آناني كه گمان مي‌كنند يك شاعر آذري در رديف شاعران درجه يك نبايد بيايد، گرايش متعصابه دارند.


البته رضا سيدحسيني ـ مترجم و پژوهشگر ـ هم گفته بود كه اين انتخاب را به‌دليل هم‌نژاد بودن خودش با شهريار و علاقه‏مند بودن شخصي‏اش به او، انتخاب خوبي مي‌داند. مدرسان دانشگاه‌هاي تبريز نيز بر منطقي بودن اين نامگذاري تاكيد داشتند؛ باقر صدري‌نيا با بيان اين‌كه به‌خاطر يك نامگذاري كه افتخار و هويت ملي ماست، نبايد اختلافي پيش بيايد، عنوان كرده بود: چنين سخني كه مثلا چرا شهريار باشد و ديگري نباشد، كودكانه است.

معصومه معدن‌كن هم اين انتخاب را در ايجاد تعامل فرهنگ‏ها و تفاهم در ميان آنها بسيار موثر توصيف كرده بود و نعمت‌الله موسوي نيز با صحه گذاشتن بر همين موضوع، معتقد بود: از آنجا كه شهريار برجسته‏ترين شاعر كلاسيك‌سراي معاصر است، در نتيجه اين انتخاب بدون انتخاب روز حافظ‏ها، نظامي‏ها و سعدي‏ها درست است. محمدعلي سپانلو نيز از موافقان اين انتخاب بود.


البته يكي از مباحثي كه موافقان مطرح مي‌كنند اين است كه در كشور ما براي تمام شاعران پر آوازه روزهايي اختصاص دارد. براي مثال ما روز حافظ؛ سعدي؛ فردوسي و... داريم و نيازي به اين نيست كه روز شعر و ادب هم به نام اين بزرگان باشد. بهتر است در اين شرايط فرصت را به معاصراني بدهيم كه هم شاعران بنامي بودند و هم پس از انقلاب تاثيراتي داشته‌اند.


طرح مجدد تعيين تاريخ روز شعر و ادب فارسي و پيشنهادهاي شاعران مطرح كشور

اما قضيه به اين اعتراضات ختم نشد و قرار شد در زمان وزارت صفار هرندي نگاهي دوباره به اين اتفاق شود. صفار هرندي اما، تصميم‌گيري براي نام‌گذاري روز شعر و ادب فارسي را محصول تعامل فرهنگي - فكري اصحاب ادب و هنر و انديشه و شاعران دانست و درباره طرح مجدد تعيين تاريخ روز شعر و ادب فارسي و پيشنهادهاي شاعران مطرح كشور توضيح داد:

«همان‌طور كه قبلا اعلام شده است، اين موضوع به بحث گذاشته شده و اين نام‌گذاري محصول تعامل بوده كه در شوراي فرهنگ عمومي به تصويب رسيده است. به‌گمان من نامي كه براي اين روز گذاشته شده، درست است و ايشان - استاد شهريار - واقعا به‌لحاظ ارزش‌هاي وجودي صلاحيت اين‌را دارد كه به عنوان سمبل چنين روزي مطرح شود.»


آنچه مي‌تواند در اين اثني مورد توجه و تاكيد قرار گيرد اين است كه سياسيون اگر قرار است فعاليتي در اين اندازه در حوزه فرهنگ انجام دهند رایزني بيش‌تري با اهالي فرهنگ داشته باشند؛ چرا كه اين مردم هستند كه بايد بپذيرند روزي را كه به نام شعر و ادب سرزمين‌شان گذارده شده است.

منبع:http://www.mellatonline.ir/index.php/cultureaart/51-gozaresh/8665--l-r-

نوشته شده در یکشنبه 27 شهریور1390ساعت 5:38 PM توسط قاصدک|

" شازده کوچولو "

 

 

 

ای خفته در خیال  دل انگیز کودکی

 

"خوش خواب"  شهر موش های عروسکی

 

بیدار شو که آمده یک " گربه ی سیاه "

 

دنبال سایه های گم "موش موشکی"

 

" چوبین " شدی و باز " برونکا " تو را شکست؟!

 

برگشتی از نبرد تو با پای چوبکی...

 

جادوگران شهر " اُز" و " مرد آهنی "

 

یک " دخترک و شیر " ...تو هم آن "مترسکی" !

 

دیدی که پشت پرده " رابین هود " با همان،

 

" داروغه " و "پرنس جان " دستشان یکی!!!

 

پایان ماجرای"  شنل قرمزی "  تو

 

مادربزرگ در شکم گرگ ، طفلکی !

 

در ذهن مردمان " لی لی پوتی " جدید

 

مردان بی سفر " گالیورهای" غولکی

 

یک شب " مسافر کوچولوی "  تو از زمین...

 

تا یک ستاره رفت چه دنیای کوچکی!

 

حالا تمام سهم تو یک کفش پاره است

 

از خاطرات خوب و بد " کفش دوزکی "

 

در کارگاه کوچک نجاری غزل

 

یک پیرمرد و خاطره های  " وروجکی "

 

" پینوکیو " رسید به آدم شدن ولی ...

 

" آدم "  اسیر وسوسه های دروغکی

 

دنیای کوچکی تو آخر بزرگ شد

 

افسوس  " قاصدک " تو چرا باز کودکی ؟

 

 

سانازرئوف (قاصدک)

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 16 شهریور1390ساعت 10:57 PM توسط قاصدک|

یادمان  "م.راما "

 

"محمد  امین لاهیجی"  متخلص به " م.راما " متولد سال 1328 شمسی از شاعران برجسته ی گیلانی ست ...وی تحصیلات ابتدایی ومتوسطه را در زادگاهش طی کرد وسپس تحصیلات دوره ی مهندسی را در دانشگاه عالی تبریز به پایان برده و به گیلان بازگشت.وی به زبان های انگلیسی ، فرانسه و ترکی تسلط کامل داشت.

"م.راما"  در دوران طاغوت در خلال فعالیتهای فنی مهندسی در حیطه ی علم ودانش از ابراز احساسات ملی و وطنی خودداری نمی کردو به همین جهت دستگیر شد و به زندان افتادو برای پنج سال از 1353 تا 1357 به علت حبس در زندان از فعالیتهای علمی و ادبی محروم شد.

"م.راما" اشعار زیادی سروده است. قسمتی از سروده هایش به نام "مشت و دانش"  و "سروده های زندان" منتشر شده است.

"م.راما" در مقدمه ی کتابش می نویسد:

آری حماسه و غزل همیشه در کنار هم بوده اند.آن که به نبرد سیاهی ها می رود به حماسه نیازمند است ولی غزل نیز او را ترک نمی کند،چرا که غزل همزاد آدمی است، چکیده ی  روح آدمی است و تا آدمی هست تغزل و غزل خواهد بود منتها هرزمان به شکلی و معنایی...

"م.راما" در نبرد با تیره روزی ها در شهریورماه سال 1364 هنگامی که یکی از دوستانش را مشرف به غرق شدن در دریای خزر دید خود را برای نجات وی به آب افکند، افسوس که نتوانست دوستش را نجات دهد و خود نیز قربانی امواج سهمگین شد.

روحش شاد،یادش گرامی باد...

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 10 شهریور1390ساعت 1:3 PM توسط قاصدک|

با عرض تبریک به مناسبت روز پزشک

تقدیم به دوستان و همکاران عزیزم در جامعه ی پزشکی ایران

که لحظات گرانبهای عمر و جوانی خویش را به تسکین آلام همنوع بخشیدند

به آنان که صادقانه ماندند

به آنان که عاشقانه رفتند

به پاس وجدان بیدار و محبت بی دریغشان...

 

 

مثنوی سپید


هرچه می خواهی بگو از من ولی آن نیستم

آن چنان که گفته ای غول بیابان نیستم


ناکجا آباد احساس است تنها جای من

واژه ای باید بیابی در خور معنای من


کافر" بوجهلی"  و زاهد چو" سلمان" نیستم

من مسلمان هم نباشم نامسلمان نیستم


مذهبم عشق است من در عاشقی آزاده ام

من نه اهل ذکر نه مدهوش جام باده ام


عشق من، خاک من است و خاک من جان من است

زندگی بی عشق ممکن نیست تا جان در تن است


مهره ی شطرنج بازی بزرگان نیستم

هرکجا هستم به جز فرزند" ایران " نیستم


از تبار "میرزاکوچک" نماد غیرتم

یادگار سربداری های  "دکتر حشمتم"


دست من جان داده صد بابای در خون خفته را

دست من پرورده صدها نوگل نشکفته را


بنده ی جاه و مقام و مال و مکنت نیستم

در پی شهرت اسیر رنج و محنت نیستم


خاک خود را در پی یک لقمه نان نفروختم

سوختم پروانه وار و عاشقی آموختم


بی نیاز از "نام" و " نان " را نام " گمنامی " بس است

من خس و خاشاک این خاکم اگر نامم خس است،


خار چشم دشمنان آب و خاک میهنم

مرد و مردانه به میدان می روم گرچه " زنم "


رقص چاقوی است و قصابان پی رقاصی اند

بره ی چالاکم و گرگان ز دستم عاصی اند


عمر من در گوشه ی زندان نخواهد شد هدر

می روم در گود میدان می کنم تقدیم : "سر"


من مرید " شیخ عطارم " سرم در دست من

این سرسبز و زبان سرخ ! ناز شست من...

 

ساناز رئوف(قاصدک)

 

نوشته شده در دوشنبه 31 مرداد1390ساعت 7:33 PM توسط قاصدک|

 

در پی چاپ کتاب جای کسی خالیست‌‌‌‌، روزنامه همشهری مورخ سه شنبه ۲۱/۸/۸۷  مصاحبه ای را با قاصدک ترتیب داده که به شرح ذیل است:

چرا تخلص قاصدک را انتخاب  کردید؟

به قول نویسنده ی ارزشمند سرکارخانم عرفان نظرآهاری ((هرقاصدکی یک پیامبراست )) و هر پیامبر رسالتی بردوش دارد ومن به عنوان یک شاعر سنگینی این رسالت را بردوش خود احساس می کنم و آن را در اولین شعر کتابم به تصویرکشیده ام:

تو آمدی که به لوح زمانه حک بشوی      برای صحت یک ادعامحک بشوی

من آمدم که بگویم محبت آسان است       اگربرای پیامم تو((قاصدک))بشوی

ازارتباط رشته ی تحصیلی خود با شعرو ادبیات برایمان بگویید.

درظاهر رشته ی مامایی و سایر رشته های پزشکی هیچ ارتباطی با شعر و ادبیات ندارند ولی واقعیت این است که یک شاعر همانند یک ماما شاهد لحظه های سبز تولد است.تولدی که از عشق سرچشمه  می گیرد و با درد همراه است.درحقیقت شعر و طبابت با نگاه تشخیصی به رنج های انسان و اجتماع رابطه ای تنگاتنگ دارد و همان طور که زایش یک انسان بر شالوده ی عشق و درد استوار است  شعر نوزادی است که نطفه ی آن با عشق  بسته می شود و زایش آن با درد ظهور پیدا می کند همان طور که رسالت حرفه ای یک ماما سالم متولد کردن نوزادی است که شاید روزی در عرصه ی اجتماع تاثیری عظیم بر جای گذارد رسالت حرفه ای یک شاعر تولد شعری است که شاعر چشم امید به تاثیرگذاری مثبت و تفکر برانگیز آن بر مخاطب دارد.

 ازچه زمان ذوق شاعری در شما به وجود آمد؟

آن چه که احساس واقعی من است و علم  ژنتیک نیز آن را تایید می کند این است که شعر از بدو تولد چون خون در رگهای من جاری بود چرا که من از مادری شاعر زاده شدم و درست یک سال پس از انتشار اولین تجربه ی ادبی مادرم پا به عرصه ی وجود نهادم و در واقع ادبیات مورد استفاده ی مادرم در گویش روزانه از همان ابتدا ذوق شعر و شاعری را در من بیدار کرد.

مشوق اصلی شما چه کسی بود؟

مشوق اصلی من کسانی بودند که به شعر من توجه کردند،هم مخاطبانی که از طریق نشریات دانشگاهی نظیر نشریه ی ((قلم آشنا )) با شعر،مقالات و اندیشه های من ارتباط برقرارکردند و هم کسانی که در انجمن های ادبی تهران مرا مورد تشویق قرار دادند و این فرصت را در اختیار من قرار دادند که از طریق تریبون آنها اشعارم را با صدای خودم به گوش مخاطبانم برسانم.

اولین شعری که سرودی و مضمون و انگیزه ی سرودن شعر چه بود؟

اولین شعری که سرودم مربوط به زمانی بود که من سواد خواندن و نوشتن نداشتم ودر واقع یک شعر کودکانه بود و مضمون آن در رابطه با بادبادکی بود که پدرم در دوران کودکی برای من ساخته بود و من از پرواز آن بادبادک در آسمان لذت می بردم ولی برخورد یک کلاغ به آن بادبادک باعث شد که نخ بادبادکم پاره شود و باد،بادبادکم را برای همیشه با خودش به جایی نامعلوم ببرد.

بادبادک سپیدم در آسمان  آبیست                                                                               کلاغا  اونو  دیدن        از آسمان چیدن                                                                                     وقتی نخ قشنگش از دست من رها شد      بادبادک سپیدم دگر از من جدا شد

چرا برای اوقات فراغت خود نقاشی آبرنگ و برگزاری نمایشگاه آبرنگ را انتخاب کردید؟

چون در واقع نقاشی آبرنگ یک اتفاق است ،زمانی که شما رنگها را بر خیسی بستر کاغذ می گذارید رنگها به طور اتفاقی در هم فرو می روند بدون این که تصمیم بگیری ، اراده کنی و تلاشی به خرج دهی ،تلفیق رنگها یک پرنده،یک ابر،یک درخت  و... را نقش می کند. در حقیقت زندگی نیز همین گونه است،یک اتفاق...ومن طرفدار شعری هستم که از زندگی سرچشمه می گیردبه قول فروغ                 فرخ زاد : ((شعری که زندگیست))                                                                     هدفتان در شعر و ادبیات ایران چیست؟

من هدفم را در یکی از اشعارم این گونه بیان کرده ام

   بیا تا نگاهی به ساعت کنیم                     چه تضمین که ما باز فرصت کنیم                     

   زمان پیش چشمان ما می دود                  مبادا که یک لحظه غفلت کنیم                      

   گذشت ان زمانی که با هر غزل               فقط دیگران را نصیحت کنیم

    بیاییم از درد و رنج بشر                      شجاعانه و ساده صحبت کنیم

    بیاییم احساس و اندیشه را                     به ابیات هر شعر دعوت کنیم

 

        

از هدفتان در رشته ی تحصیلی بگویید.

هدف نه تنها من بلکه هدف تمام همکارانم در سراسر دنیا رسیدن به روزی است که هرگز در هیچ کجای دنیا موردی از مرگ مادرو کودک مشاهده نشود و این که بتوانیم خدمات پزشکی و بهداشتی را در کشورعزیزمان ایران به گونه ای ارائه کنیم که از استانداردهای جهانی فراتر باشد.  

                                                                                                                                                                                                                                                                                   

 

                                                                                         

                                                                          

نوشته شده در سه شنبه 12 آذر1387ساعت 6:35 PM توسط پیام|

چامه هایت کو...؟

 


چامه هایت کو؟ که بشکافد سر ضحاک را 

تا بشوید از زمین اندیشه ی ناپاک را


کو صدای عاشقت؟ کو نعره ی مستانه ات؟

آنچنان فریاد کن تا کر کنی افلاک را


در اوستای نگاهت آتش زرتشت کو؟

با شرار خود بسوزان این خس و خاشاک را


کوزه های خالی از می چشم در راه تواند

دستهایت کو؟ که بنشاند نهال تاک را


روزگاری هست هرجا نیش هست و نوش نیست

زهر می یابی میان دستها تریاک را


طعمه ی صیاد بود آهو به پای خود اگر

می شنید از کودک وی گریه ی غمناک را


سفره های خالی از نان تور می گردد ولی

ماهی دریا،چه می داند غم سماک را؟


مردم ساحل نشین هرچند دریا دیده اند

ناخدای پیر می فهمد شب کولاک را


هر کجا که گوسفندی می چرد قصاب هست

گرگ حتی می ستاید بره ی چالاک را


گرچه دنیا بزدلان را خوان نعمت می دهد 

دوست می دارد خدا هم بنده ی بی باک را


با هما طبعان مرام لاشه خواری جور نیست

آفتابی شو رها کن سایه های خاک را


سروده ی سانازرئوف( قاصدک) ازدفتر با من غم چشم های بارانی


نوشته شده در چهارشنبه 15 آبان1387ساعت 7:28 PM توسط قاصدک|

                                           ... فرقی ندارد                                  

 

           فرقی ندارد سرو یا شمشاد باشیم

                                          باید مقاوم در مسیر باد باشیم

         فرقی ندارد ترک و لر یا  گیلک و فارس

                             وقتی که اهل  کشوری آباد باشیم 

       شیرین شدن الگوی خوبی نیست ای کاش

        در راه عشق و عاشقی فرهاد باشیم

      از جان گذشتن کار هرکس نیست اما

      باید به فکر میهنی آزاد باشیم

       با پرچم کاوه کمان و تیر آرش

       برخیز باید ضد استبداد باشیم

 

سروده ساناز رئوف(قاصدک) از دفتر با من غم چشم های بارانی

نوشته شده در چهارشنبه 15 آبان1387ساعت 7:23 PM توسط قاصدک|

        ما وارثان کاوه و آرش                

 

ما دایه های مهربان تر ز مادریم

                        از پاپ کاتولیک تر از دین فراتریم

ایمانمان متاع حقیر تجارت است

                                    تنها به فکر حور و شرابی زکوثریم

دلهای ما فریفته ی مکر سامریست

تا در پی پرستش گوساله ی زریم

مس را به نرخ شمش طلا می خریم و باز

در انتظار معجزه ی کیمیاگریم

با این شریک دزد و رفیقان قافله

هرجا که آب هست همانجا شناوریم

پس ریشخند تلخ یهودا به ما رواست

   وقتی سر از صلیب خیانت درآوریم

تکلیفمان که با خودمان نامشخص است

   امروز دشمن هم و فردا برادریم

از طلحه و زبیر به عثمان رسیده ایم

 عدل علی کجاست کجا ما ابوذریم

برخیز از این قبیله ی نامرد بگذریم

هریک زما تولد سلمان دیگریم

ما از تبار آرش و از زاد و بوم او

 آمیزه ی وجودی آبان و آذریم

ما وارثان پرچم آهنگر دلیر

با کاوه ایم و دشمن ضحاک کافریم

بیهوده ادعای انا الحق نمی کنیم

حلاج های زنده ی بی پا و بی سریم

آوازه های مسلم و حر با سپاه ماست

  هرچند در نبرد زمین نابرابریم

 

سروده ساناز رئوف (قاصدک) از دفتر با من غم چشمهای بارانی

نوشته شده در جمعه 5 مهر1387ساعت 9:56 PM توسط قاصدک|

                                      از ماست که بر ماست                

 

ما باز را به قیمت کرکس نمی دهیم

این خاک را به هر کس و ناکس نمی دهیم

...تاوان اشتباه گنهکار بلخ را

با خون مرد شوشتری پس نمی دهیم

از نهروان حساب خوارج ز ما جداست

ما دل به هیچ خشکه مقدس نمی دهیم

دیوان لباس ملک سلیمان ربوده اند

ما ملک خود به دیو ملبس نمی دهیم

با بوریا و خرقه ی پشمینه دلخوشیم

ما دل به فرش و جامه ی اطلس نمی دهیم

هر فتنه ی به پا شده نسبت به بازی

این "سقف فتنه خیز مقرنس" نمی دهیم

از ماست این که آمده بر ما وگرنه ما

گل را به رسم هدیه یه هر خس نمی دهیم 

 

سروده ساناز رئوف (قاصدک) از دفتر با من غم چشمهای بارانی

 

نوشته شده در جمعه 5 مهر1387ساعت 9:54 PM توسط قاصدک|

     انتحار

                                                                 

میعاد ما به فصل بعید بهار بود

زیر درخت بید بزرگ دیار بود

روزی که آمدم سر میعادگاهمان

دیدم درخت بید چه بی برگ و بار بود

عکسی شکسته مانده ز تو در درون قاب

قابی که مثل پنجره پشت غبار بود

تو مثل یک شهاب فراموش می شوی

وقتی که یاد و خاطره بی اعتبار بود

گویی شهادت تو در این مرز بی نشان

معنای رقت آور یک انتحار بود

مزد تو حلقه های گل یاسمن نبود

مزد تو حلقه حلقه ی دستان دار بود

یک سنگ یادگار تمام گذشته ها

از چهره ای نهان شده در یک مزار بود

آزادی من و تو ببین سالهای سال

در انزوای پنجره پشت حصار بئد

حالا مرا به صلح مجسم کشیده اند

جایی که لفظ جنگ فقط افتخار بود

 

سروده ساناز رئوف  (قاصدک) از دفتر جای کسی خالیست

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه 5 مهر1387ساعت 9:50 PM توسط قاصدک|

                                                         به نام آنکه

 

به نام آنکه مرا مثل خویش عاشق کرد

به بندگی خداوار خویش لایق کرد

به نام آنکه در این ازدحام وانفسا

به شور شاعری ام فارغ از دقایق کرد

به نام آنکه میان تلاطم امواج

دو دست ناجی خود را همیشه قایق کرد

به نام آنکه رهاندم ز بند دلتنگی

مرا موافق ایام ناموافق کرد

به نام آنکه مرا تا نهایت شب برد

ولی نگاه مرا سوی صبح صادق کرد

به نام آنکه در این وادی دروغ و ریا

همیشه روح مرا طالب حقایق کرد

به نام آنکه دلم را به شوق خود پر داد

مرا به حب محبان خویش شایق کرد

به نام آنکه مرا مثل"قاصدک" آزاد

برای بردن پیغامی از شقایق کرد

 

سروده ساناز رئوف (قاصدک) ازدفتر جای کسی خالیست

 

نوشته شده در پنجشنبه 21 شهریور1387ساعت 4:27 PM توسط قاصدک|

کهکشانی که

ستاره هایش را از یاد برد!

 

 

وقتی روی صفه ای مرتفع در آستانه شهری می ایستی که روزگاری قلب جهان بوده وشهر کاخ ها  و پارکها به شمار می رفته، وقتی که امتداد نگاه تو در راستای ستون های برافراشته با اشعه های خورشید تلاقی می کند در می یابی که به راستی ایرانی همیشه طالب روشنایی و هوای آزاد بوده وزمانی که اجداد به اصطلاح "متمدن" های امروزی به زندگی در مغاره معتاد بوده اند ایرانی در هوای آزاد می زیسته.

تندیس های پرسپولیس تندیس های سادگی و عظمتند،تندیس هایی که گواهان حقیقتند.حقیقتی که تو را وامی دارد علاوه بر اینکه در مقابل این سمبل های صلابت کرنش کرده،سر احترام فرود آوری در دل از احساس غرور به خویشتن ببالی.شاید اگر اسکندر کلیه آثار ایران هخامنشی را نابود نمی کرد وما مجبور نمی شدیم تنها با استناد به آثار به جا مانده در پرسپولیس ومطالب مورخین یونانی تصویر ناقص تمدن ایران هخامنشی راترسیم کنیم اکنون بهتر درک می کردیم که چرا تورات از این امپراطوری برخاسته از قوم آریا به عظمت یاد نموده.اگر کهکشان تاریخ ستاره هایش را در سیاهچاله های برخی تعصب ها و جهالت ها در پس تاریکی زمان به فراموشی نمی سپرد امروز ما به جرأت مدعی می شدیم که تکاپوی تمدن جهان امروز نیز ریشه در تکاپوی تمدن ایران هخامنشی دارد چرا که جهان امروز هرآنچه را که به آن تفاخر می ورزد چه در زمینه علم و چه در زمینه های دیگر از قبیل موسیقی، ورزش و حتی پوشش ،از تمدن ایران باستان دارد.

((حتی مدعیان اعمال قانون که ضرب المثل معروف اروپایی روشنایی از خاور برخاست وقانون از باختر را سرلوحه کتب قوانین خویش قرار داده اند باید باور کنند که هم روشنایی از خاور برخاسته و هم قانون...))

اروپاییان افتخار می کنند که دنیا از قوانین رم پیروی می کند آنها فراموش کرده اند که قوانین رم تقلیدی از قوانین ایران باستان بوده به این معنی که رم در زمان ژوستنین قوانین موضوعه سایر ملل علی الخصوص ایران را اقتباس نموده و همان قوانین در پیدایش قوانین اروپای فعلی عمیقاً تأثیر کرده است در ایران باستان قوانین برای تمام اقشار جامعه یکسان وتغییر ناپذیر بود و همین امر موجب شده بود تا ضرب المثل مگر قانون ایرانی است؟ در دنیا رواج یابد. جای بسی تعجب است اگر بگوییم که پارلمان انگلستان که به پارلمان خود می نازد و دولت خود را نخستین دولت پارلمانی برمی شمارد این پارلمان را از روی طرح پارلمان ایران و یونان به وجود آورده است پارلمان انگلیسی شباهت زیادی به" مگستان" (مجلس ایران باستان) دارد که دارای قدرتی فوق العاده بوده و حتی میتوانست پادشاه را با تکیه بر قوانین مستدل عزل یا نصب کند ودر واقع حکومت ایران باستان "ارستوکراسی "بود و به عبارت دیگر همانند حکومت فعلی انگلستان دموکراسی اشرافی بود.در این میان آنچه توجه مستشرقین و مورخین را به خود جلب نموده مقابله شدید ایران آن روز با بردگی و بیگاری است ودر آن زمان اگرچه امتیاز طبقاتی وجود داشت ولی بردگی به هیچ عنوان رایج نبود و اجداد ما در 2500 سال پیش این عمل را برخلاف موازین انسانی اعلام نموده و با آن به شدت مبارزه نمودند و حتی برخلاف اقوام اروپایی در مورد اسراء جنگی نیز پایبندی به این موازین را حفظ کردند.در زمانی که شاهان، شاهان را بی رحمانه به قتل می رساندند کوروش با منتهای لطف و مهربانی با دشمن مغلوب رفتار کرد او پس از تصرف هر کشوری در بیانیه ها و اعلامیه ها از مقدسات ملل با احترام یاد کرده و به جای ویران ساختن آنها به تعمیر و تزیین معابد و از جمله معبد اساهیل وازید(در بابل) همت گماشت و به شهر صیدا که به دست بخت النصر ذلیل و خوار شده بود خود مختاری داد وقتی در صفحات تاریخ رفتار و سلوک جوانمردانه کوروش با مغلوبینی چون "تیگران" و "کرزوس" را با رفتار متفقین با مبارزان برلین و توکیو مقایسه می کنیم،پی می بریم که کوروش کبیر تا چه اندازه از لحاظ انسانیت از رهبران متمدن؟!!!باختر زمین جلوتر بوده.

اکنون که یونیسف در حمایت از کودکان یک روز سال را به برنامه های تلویزیونی با کارتون های خشن و فضایی اختصاص می دهد و فعالیت هایش را در توزیع بیسکوئیت بین کودکان مناطق جنگ زده و بحرانی به نمایش می گذارد؛(کدام یک از ساکنان بالتیک به یاد می آورند که قدرت مطلق ِ 2500 سال پیش در بیانیه ای به این قوم یاد آور شد؛دولتی که اساس سیاست خود را بر عدل نهاده از دول دیگر نیز توقع داد گستری دارد.به این نحو داریوش کبیر در یک بند از عهدنامه ی صلح با مردم کارتاژ به آنها متذکر شد که ایشان باید از سوزاندن اطفال و قربانی کردن آنها در راه خدا بپرهیزند و چرا که دولت ایران یکتا پرست است و با هرگونه عصبیت در امور مذهبی برخورد خواهد کرد .دراین رابطه علی زرینه باف در "به سوی آرمان ها" می نویسد:  

«این بزرگترین افتخار برای ملت ماست که در روزگاری که پادشاهان مصر ادعای خدایی می کردند و سلاطین کشور بابل در برابر بت ها سر تعظیم فرود می آوردند داریوش با آن حشمت در برابر اهورامزدا پیشانی بر زمین ساییده ومی گوید :با اراده اهورامزدا من شاهم و اهورامزدا شاهی را به من بخشیده است.» ) 

جالب است که بدانیم ایران باستان باایمان به جمله ای در اوستا می گوید:اهریمن با دیدن یک مزرعه سبز به گریه می افتد ایران را به سرزمینی سبز بدل نمودند تمام بیکاران به دهقانی گماشته شده و فلاحت شغل مرد آزاد انگاشته می شد.اعتقاد و ایمانی که ملت ایران را به تکاپو وامی داشت موجب شد برخی عقاید زرتشت چون مهرپرستی از ایران به یونان و رم  رفته و تأثیر عمیقی در مسیحیت به جای بگذارد مهر در کتاب زرتشتیان فرشته ی راستی و جنگجویی بر علیه زشتی و ضعف است و صفات او بر پایه راستی،قوت،عظمت،چیرگی وفتح استوار است.

طبق گفته پروفسورمری هنگامی که مسیحیان یکشنبه را میترا نام نهادند تحت تأثیر مهر پرستی قرار گرفته بودند.هیچ کس نمی دانست که مسیح چه زمان متولد شده ولی همه می دانستند که مهر روز 25دسامبر مدار خود را تغییر می دهد.مسیحیان چون روز تولد مسیح را نمی دانستند این روز را به عنوان روز تولد مسیح جشن می گرفتند.آقای عبدالحسین سپنتا درباره مهرپرستی چنین می نگارند:

«...طبق تحقیقاتی که در نیمه دوم قرن اخیر به عمل آمده معلوم شده که جشن تولد مسیح با روز تولد «مهر» ایرانیان نسبتاً تطابق داشته...»

نفوذ ایران در اروپا به حدی رسید که علاوه بر مذهب در نوع پوشش آنها نیز تأثیر گذاشت لباس اروپای کنونی از لباس ایرانیان باستان اقتباس شده مثلاً ایرانیان باستان شلوار پوشیده جوراب به پا می کردند واز دستکش،کروات و لباس یقه دار استفاده می نمودند.حتی از شکل لباس شاهان ایرانی اقتباس شده مخصوصاً تاج پاپ که شبیه تاج های سه گوش شاهان ایرانی است پروفسور بلسارا می نویسد:«از موقعی که اسکندر و یارانش با بانوان ایرانی ازدواج کردند لباس بانوان و کودکان ایرانی در اروپا رواج یافت.»

در مورد زنان ایران باستان آنچه انسان را به شگفتی وامی دارد توجه وافر به تعلیم و تربیت است. مراحل تعلیم و تربیت در ایران باستان به شدت سخت گیرانه و تحت دیسیپلین قرار داشت ؛مربیان موظف بودند علاوه بر تعلیمات دینی ، راه و رسم زندگی را نیز به کودکان آموزش دهند و در دوره ای از تاریخ که اقوام مختلف جهان دختران را زنده به گور می کردند برای این که معلوم کنیم ایرانیان قدیم تا چه اندازه به آموزش دختران اهمیت می دادند کافیست این حقیقت را یادآور شویم که "چیستا"فرشته دانش مؤنث بود.جهان امروز حتی پیشرفت آلات موسیقی را مدیون پیشینیان ماست چنانچه سازهای کنونی نیز تقلیدی از سازهای قدیمی ایرانی است مثلا پیانو همان چنگ است با جزئی تغییر،فلوت همان نی و گیتار همان سه تار است.همین طور در شاهنامه فردوسی شرح جالبی راجع به مسابقه چوگان داده شده که این بازی امروز به نام «پولو» در انگلستان رواج دارد اسب دوانی ،اسب سواری و حتی شطرنج نیز از تفریحاتی بوده که ایرانیان موجب ترویج آن در جهان شدند.

در عصر ارتباطات و اطلاعات "همو" ایران باستان و بالاخص شاهنشاهی کوروش را که اولین مورخ جهان و ابداع کننده سازمان پست بود خوش ادوارترین دوره حکومتی دنیا می داند.بر اساس گفته پروفسور ماکس مولر و همچنین ادوارد کریسی اگر ایران در ماراتن شکست نمی خورد اروپا را فتح می کرد و مزداپرستی مذهب رسمی جهان و زبان ایرانی زبان رسمی دنیا می گشت و در این صورت دیگر هیچ قدرتی از پیشرفت ایران در باختر نمی توانست جلوگیری کند . عجیب نیست اگر تورات نژاد ایرانی را آسمانی بداند و بگوید این نژاد برای نجات ملت ها و گسستن زنجیرهای اسارت و بردگی مأموریت داشته و از یاد نبریم که ایرانی همیشه طالب صعود بوده ، طالب روشنایی حقیقت طالب هوای آزاد،آزادگی. نگاه ایرانی نگاهی نیست که به سادگی بگذرد و چشم ایرانی چشمی نیست که زیر غبار فراموشی بر حقایق بسته بماند چرا که ایرانی همیشه یک" ایرانی" است.

مجله قلم آشنا مؤلف قاصدک سال ششم شماره21 بهار1381

منابع:

1-تاریخ مختصر ایران از اطلاعات عمومی تألیف مهرداد مهرین

2-تاریخ تمدن (ویل دورانت)

3-به سوی آرمانها(علی زرینه باف)

4-ایران از نظر خاورشناسان(ترجمه دکتر شفق)

5-ایران از آغاز تا اسلام(دکتر گیرشمن)

6-ایران و اهمیت آن در ترقی و تمدن بشر(بلسارا ترجمه دکتر محمد معین)

7-تاریخ مختصر د نیا(وان لون)

8-تاریخ تمدن ایران (گروسه و عده ای از مستشرقین)

9-نگاهی به تاریخ جهان(جواهر لعل نهرو ترجمه تفضلی)    

نوشته شده در پنجشنبه 21 شهریور1387ساعت 3:40 PM توسط قاصدک|

قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت

امكانات سايت

" target="_blank" href="http://pichak.net/themes">قالب وبلاگ